نه...
به کدامین گناه مرا می رانید
وبا خدایتان بدرقه ام می کنید
مرا نه خدایی است تنهایی شبهایم را
و نه خورشیدی
سرمای روزم را
مرا تویی
مرا تو بودی
در همه حال
و اکنون شب تنهایی است عظیم
و روز انجماد لحظه هاست
که بی تو بر من نمی گذرد
و این سکون تا همیشه جاری
این سکون مشوش بی آرام
جاودانگی ام را بلعیده است
و تصویر آینده ای که در پشت سر است
خیالت را
آی خاطره ها
تکیه گاه نحیف باور های از کودکی به یادگار
آی عشق
اسب سرکش نا نجیب قصه های مادر بزرگ
مرا برگیرید
مرا از هجوم این خدایان اخته
این ساکنان سکون جاودانگی
برهانید
.
.
.
مرا آرزویی است
مرا آرزویی بود
که تو بودی
کنون که بی توام
نه خاطره ای
نه آرزویی
و نه...
جاودانه
در لحظه های حضور تو
در برابرت
من در خیال انگیز ترین جای جهان ساکن می شوم
در چشمان تو...
،
ودر هجوم لحظه ها برای پیشی گرفتن از هم
در فاصله های مرگ خیال
فاصله های مرگ حضور
در جایی که زمان زاییده می شود
و مرگ لحظه ها تولد جاودانگی است
با ضرباهنگ پلک هایت
به رقص می آیم
که رقص بودن است
وچشمانت گستره ی جاودانگی...
وقتی نباشی
دردی به جانم می افتد
و تمام مرا تکه تکه می کند
تا در خاطره ی لحظه ای که غرق در تو بوده ام
تو را بیابد
اما لحظه های بی رمق حضور تو
خاطره ات را پنهان می کنند
و درد
در التماس مدام خود منتشر می شود
و در جان تهی لحظه هایم
در بهتی شفاف فرو می رود
،
درد نبودنت
در تهی لحظه هام جان گرفته است
کجایی؟...
بی نام
راه تجسد دوری است ،دوری انقطاع
در انتهای کوچه بن بست دری منتظر است
دری که گشوده نشده است
مثل بادبادکی که پرواز نکرده
در ِ بن بستی است بی بعد
دستی برای گشودن
دستی برای پرواز
چشم تو
و اعتراف می کنم
که بی حضور چشم های تو
تمام روز های من
چنان شبان بی ستاره است
چشم من پای تو
چشمانم در جستجوی تو
در التماس تو
و تو فراری کوچه های تردید
کو چه های آیا واما
کوچه های باید و نباید
من چشمانم را به روی همه ی باید ها و نباید ها می بندم
آنگاه تو از نظرم محو می شوی
و چشمانم دلتنگ تو می شوند
و من
وتو آیا دلتنگی را چشیده ای
آیا بی قراری لحظه ها را دیده ای
آیاسر گیجه ی عقربه ها را در دوران زمان به تما شا نشسته ای
دلتنگیُ تهوع لحظه هاست در سرگیجه ی عقربه ها
چشمانم می گریند در دلتنگی تو
و اشک نام تو را می شوید
ومن دلم برای نام تو تنگ می شود
خاطره ها حروف نامت را از یاد برده اند
نه شیشه ، نه قاب
در تحمیل نا گزیر دیوار ها به تماشا ایستاده ام
بازی برگ ها و باد را
برگ ها مست فریب رها شدگی
درختان در دلهره ی عریانی
وکاش شهوت باد فرو کاسته می شد به بازی
در هجوم تاریکی که نه دلهره ی درخت،
نه رقص برگ
و نه بازی باد
من در حافظه ی خود به اتاقی می اندیشم که در آن زیر نور شمعی
تصویر جوانی می شوم که برای محبوبش شعر می خواند
نه سنگ دلهره ی واپسین من است
و نه زمان
زیرا نه شیشه ام و نه قاب
من استواری دیدنم در برابر تمایل مدام دیوارها به ندیدن
من تحمل بار تمایل منظره هایم به بودن
خواهش همیشگی نور به عبور
شفافیت ام در برابر بهت مات دیوار ها
روشنای طلوع ها
خمو شی غروب ها
شدن منظره هام در جزر و مد نور
من
نه شیشه ،
نه قاب
صدای تو
صدایت هنگامی که از هجوم لحظه های نخستین سرکشی می لرزد
عمیق قلبم را می شکافد وبه پیش می رود
وتمام لحظه های قلبم به ضرباهنگ صدای تو به رقص می آیند
لحظه هایم می رقصند ومن غرق در تو می شوم
سینه ام از هوای تو پر می شود و من از خفگی می ترسم
نسیمی که همه هواهای دیگر را از خاطر خود زدوده است بر من می وزد
ومن صدای سهمگین طوفان هایی را می شنوم که بی تو بر من خواهند گذشت
و باز ضرباهنگ صدای لرزان توست که ناقوس مرگ همه ی طوفان هاست
صدا کن مرا،
صدای تو خوب است.
گفتن
آیا سخن گفتن باعث تفاهم می شود ؟ هیچ طریق یقینی که تفاهم را ضمانت کند وجود ندارد.
البته من نه مدافع کلامم و نه به هیچ جادویی معتقد. ولی آیا سکوت خود نوعی گفتن نیست؟
گفتن ضامن انسانیت انسان است به هر طریقی که باشد.آیا سکوتی که نگفتن باشد وجود
دارد؟ و اگر وجود داشته باشد دیگری را بر می تابد؟
این که واژه ها حرمت سکوت را بر هم زده اند را به چه طریقی می گویی؟
نارسایی کلام بر هیچ کس پوشیده نیست و هیچ کس سکوت را تهی نمی داند اما تا مادامی
که انسان در پی ارتباط و یا انتقال است جز گفتن البته به هر طریقی ٬راه دیگری قابل تصور
نیست. سخن بسیار است ودر این مجال کوتاه نمی گنجد .
کلام را که نخواستی ٬همدلی را به من بیاموز.
ما رند و خراباتی میخواره و مستیم پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم
این تک بیت و حمید پسر عمم گفته خاطره ای از یه شب فراموش نشدنی.یه شب بارونی تو سوادکوه.

